X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1384
من: مادر! بیا این دختره رونگاه کن با این سن کمش چه قطعه‌ی سختی رو می‌زنه؟!
مادر عزیز: اِه! آره چقده خوشگلم هست! خیلی بانمکه!
پدر عزیز: هوممممم ... نه ... دماغش یه خورده گندس اما چه قد و بالایی داره ماشاالله!!!
مادرعزیز: آره لباسشم خیلی بهش میاد ...
.
.
.


واسه همینه که من هیچ وقت نوازنده‌ی بزرگی نشدم.
پنج‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1384

نصفه شب؛ دوچرخه سواری تو اتوبان؛ تنهایی ... کون لخت وشمشیربازی!

دوشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1384
از ترس افسردگی غروب مدتهاست که شبگردی می‌کنم. خوش به حال کسانی که از دیدنش لذت می‌برند.
شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1384
دیشب فکر می‌کردم که آیا فرقی هست بین رفتار اتم-مولکولهای بی‌شعور و رفتار آدمهای ساخته شده از اتم-مولکولهای بی‌شعور؟
شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1384
- خاک بر سرت کنن انگل اجتماع! تو هم افتادی تو کار نت ورک مارکتینگ؟
- [خونسرد، مؤدب با لبخندی از جنس سیلیکون] تو در باره‌ی نت‌ورک مارکتینگ چقدر اطلاع داری؟
- خیلی!
- [با نگاهی از جنس نگاه هگل به یکی از بومی‌های جزایر میکرو‌نزی] خیلی یعنی چقده مثلاً؟
- اونقد که تا حالا دو بار یه مشت علّاف زبون نفهم مثّ تو چهار ساعت وقت منو سرش تلف کردن ...
- هومممممم ... پس زیاد اطلاع نداری ... ببین امروزه ...
چهارشنبه 9 شهریور‌ماه سال 1384

... I know a secret
you didn`t know I knew.
I still get jealous
cause it pleases you ...

سه‌شنبه 8 شهریور‌ماه سال 1384
دیشب دوتا بیزاکودیل خوردم و گرفتم خوابیدم. نصفه شب احساس کردم باس دوتا بالش بزارم زیر سرم ... آخه همه میگن دهنت چفت و بست درست حسابی نداره!
یکشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1384
... امشب بیا منزل ما. حل کن دو صد مشکل ما. ای دلبر خوشگل ما! ...
یکشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1384
داشتم فکر می کردم که چرا فقط یه گونه‌ی هوشمند روی زمین داریم ... یادم اومد ۲۶ سالم شده و  تا حالا کسی بهم نگفته بابا.

شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1384
ساعت ۱۰ صبح بیدار شدم و یه راست اومدم اینجا. ۱۰ نفر وبلاگ رو دیدن و دو نفر هم نظر دادن. یکیشون فحش داده بود! خدا همه مریض ها رو... راستی ... خدا هنوز خوابه؟
   1       2    >>