انتروپی رو به افزایش است. همه چیز رو به تباهی می رود. محو می شوی. حل می شوی. گم می شوی، مانند سوزنی در انبار کاه. می گردم و می گردم... آیا یک سوزن ارزش اینهمه گشتن را دارد؟
بنده امشب قصد ندارم به عقبهی موضوع ورود کنم!
خانه جای راحتی است. مادر خوب دارد و میوه و حمام و اینترنت و تخت خواب نرم...
بیابان جای سختی است: باد داغ دارد و پوتین زمخت و عنکبوت و یاد تو -که وقتی سر در گریبان فکر نشخوار می کنم- اینطوری نا غافل حمله می کند...
می توانست اینطور نباشد.
نمی توانست...
شاید.
چه می دانم.
چه فایده. اصلاً.
پاک یادم رفته. کجا بودیم؟ نکند تمام شود...
سالها گذشته است و در خیالِ درماندهام هنوز روی پله های محل قرارمان به انتظار دیدن تو و آن تن پوش سپید جاودانهات نشسته ام تا انگشتان ظریف زنانه ات را در دستان گُندهام بگیرم و در جیب گشاد پالتویم بگذارمشان که گرم شوند...
یک نفر هم نیست بیاید لپ ما را بکشد سرمان را نوازش کند در آغوش بگیردمان حالمان را بپرسد بگوید خوبی؟ حق هم دارند ملت. بس که لپمان ریش درآورد و مویمان سفید شد و ریخت و شکممان جلوتر از ما به استقبالشان رفت. کی رغبت میکند؟! اه.
خدا بیامرزدش. میگفت آخرسر همهچیز را حکیمباشی میخورد. نگفته بود حکیم باشی شدن چقدر کار میبرد و فکرش را هم نمیکردیم این همهچیز شامل چه چیزهایی که نمیشود!